تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

تو از اعماق شب برون آمدی و رنگ پریده از در خانه ام گذشتی

 

پوستت چون برگی لرزان بود و تو چیزهایی نجوا کردی

 

چه می بخشد؟؟؟

 

من چیز دیگری به تو نگفتم لعنت بر شانس بد

 

و من دستت را بسیار کوتاه در دست داشتم

 

آنها تمامی روحت را آزرده بودند

 

و تو به سوی من آمدی در جستجوی آشتی و همدلی

 

دیوانه....تو بند بازی کردی

 

اما بدون طناب و ریسمان

 

و عشق کور است و عشق بی زحم است

 

و من به تو هشتار می دهم نپر

 

نپر....اما بنگر

 

این حضیض زندگانی است

 

و عشق آخرین

 

سقوط آن

 

نوشته شده توسط شهاب در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 12:33 | لینک ثابت |