تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
ذات تو چنان خوب و مهربان است که زیباترین معنا ها را تجسم می بخشد.نام تو تداعی معنای وجود انسان است.

هر روز می آمدی پای پنجره اتاق حوصله ام,منتظر می ماندی و گاهی آرام حرفهایی می زدی که می دانستم اولین شنونده ی آنم و این مرا مغرور می ساخت.هر پنجره ای که تو پای آن بری,بی شک باز می شود...یادم هست روزی شعری به من هدیه دادی که معنایش شبیه خیال من بود.ابتدای شعر گل سرخی گذاشته بودی.شعری که حرفهای مشترک تو و نویسنده ی شعر و هر عاشق حقیقی دیگه بود.گویی می خواستی برای اثبات حضور عشق روی زمین ,نشانه ای نشانم داده باشی و باورم را آسان کرده باشی.

آسمونی عزیزم!من آن روز گرفتار "عقل"بودم,نه آن عقل حقیقت جوی آزاد!عقل آلوده به عرف,آمیخته به غرور !!!!!

آن شعر را خواندم و هرگز آن را اینچنین عمیق که امروز می فهمم,نفهمیدم!!تنها فهمیدم سخن از معنای عظیمی ست که فکر کردن به آن نفس را سنگین می کنه و بودن را سخت!!روزها گذشتند و من همچنان آن شعر را در کتابخانه ام,میان کتابها,پنهان کردم و تنها زمانی که سراغ کتاب هایم می روم نگاهی به آن میکنم و برای زمانی روحم آشفته می شود.

گاهی تمام روز سعی می کردم فراموشش کنم و تمام شب نگاهش می کردم و بر تردید هایم می گریستم.خیلی از ما همینطور هستیم.درونی پر,حضوری تهی,دلی عاشق و نهان,عقلی خودپرست و آشکار!هیچ وقت نمی خوایم خودمان,خود را تعریف کنیم.عادت کردیم که شناختمان از خود,نظرات و قضاوت های دیگران باشد و اینطوره که همیشه هراسان از نگاه دیگران نقابی ساختیم.نقابی که بیش از چهره ی حقیقی مان باورش کردیم.تمام عمرمان را صرف نگهداری و زیبایی این نقاب می کنیم و خود آرام آرام پشت آن,پیر تر,خود فراموش تر,افسرده تر و تنها تر می شویم!!!!!!!!بهتره که اینطور نباشه.

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 ساعت 16:8 | لینک ثابت |