تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
هاگانا نام یک سازمان شبه نظامی تشکیل شده توسط شهرک نشینان صهیونیست بود که در سال ۱۹۲۱ تشکیل شد که در آن زمان بطور سری و با نام « دفاع و عمل» به فعالیت پرداخت
 

هاگانا چیست؟
پروژه هاگاناهاگانا نام یک سازمان شبه نظامی تشکیل شده توسط شهرک نشینان صهیونیست بود که در سال ۱۹۲۱ تشکیل شد که در آن زمان بطور سری و با نام « دفاع و عمل» به فعالیت پرداخت. بعد از آن، کلمه عمل حذف گردید و کلمه «دفاع» باقی ماند که به معنای «هاگانا» است. مقصود این سازمان تهاجم به زمین و کارگران و سربازان بود.و رفته رفته به شاخه نظامی غیر رسمی آژانس یهود تبدیل گردید. مأموریت این سازمان حملات تلافی جویانه بر علیه اعراب فلسطینی بود.این سازمان در ادامه فعالیت خود اقدام به تأسیس یک شاخه اطلاعاتی به نام شای نمود که اطلاعات لازم را در خصوص مبارزه سیاسی و نظامی با اعراب فلسطین و کشور های عرب در اختیار سران رژیم صهیونیستی قرار می داد.
با اینکه معنای این کلمه دفاع است، این گروه به عملیات مسلحانه بر ضد مسلمانان پرداخته و همچنین در عملیات اسکان مهاجر نشینها مشارکت کرد و در مهاجرت قانونی و غیر قانونی صهیونیستها یاری رساند. این گروه همچنین در طول انقلاب عربی در سال ۱۹۳۶ با انگلیس همکاری داشت و در سال ۱۹۳۱، بعضی از عناصر هاگانا بهمراه اعضائی از «بیتاد»، سازمان « آرگون » را تشکیل دادند که بزرگترین نقش را در برپائی دولت اسرائیل و قتل و آواره سازی فلسطینی ها داشت و شعار و نشان این گروه، عبارت « فقط با اسلحه » بود که در زیر آن عبارت « فقط همین » نیز نقش بسته بود.
این سازمان با اعلام استقلال اسرائیل در سال ۱۹۴۸ منحل گردید.

تولد دوباره هاگانا این بار در فضای مجازی
از حدود دو سال و نیم پیش یک جوان آمریکایی یهودی الاصل به نام Androw Aaron Weisburd در آمریکا اقدام به تأسیس گروهی به نام هاگانا نمود.اما تفاوت این هاگانا با هاگانای اسرائیلی که در دهه ۱۹۳۰ تأسیس شده بود این است که حوزه هاگانای جدید در فضای مجازی و شبکه جهانی اینترنت است.مسئول این گروه هاگانا را یک سازمان غیر دولتی (NGO) می نامد. در حالیکه چنانچه در ذیل خواهد آمد باتوجه به نوع و گستره فعالیت این گروه، ارتباط با محافل آمریکایی-صهیونیستی و حمایت دولتی از این گروه به وضوح قابل تحلیل است.


بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 ساعت 14:56 | لینک ثابت |

 

یه بنده خدایی میگفت :

همه چیز رو ردیف کرده بودم برای یک سکس بی سابقه

بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عمّه

خونه برای سکس با دوست دخترم آماده ی آماده بود

حساب همه چی رو هم کرده بودم

رفتم دنبال دوست دخترم

دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه

خدائیش دختر پایه ایه

خیلی دوسش دارم

من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم

تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت

اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور ....

احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ...

چون اولین بار بود که می خواستیم سکس رو تجربه کنیم

هم من و هم اون

سوار ماشین شدیم

دربست گرفتم

رسیدیم در خونه

با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه

نکنه کسی خونه باشه !

دیدم کسی خونه نیست

با خودم گفتم : ایول

دیگه دل تو دلم نبود

می دونستم سه ساعت زمان داریم

وباید از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد

در حیاط رو باز کردم

از راه پله ها رفتیم بالا

حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن

سریع دو طبقه رو رفتیم بالا

نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان

کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو

چشمت روز بد نبینه

خیلی برام عجیب بود

یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم

یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته

کلید توی در شکست

هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد

کلی برا این لحظه برانامه ریزی کرده بودم

کلی براش فکر کرده بودم

مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم

لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم....

گفتم عیب نداره

تو این سه ساعت وقت هست

می رم کلید ساز میارم

به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم

اونم که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم

وقتی انرژی مثبتش رو دیدم

انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد

سریع از پله ها اومدیم پایین

اومدیم سر خیابون

روزجمعه

حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم

سریع یه دربست دیگه گرفتم

بعد از یک ساعت چرخیدن تو خیابون

یه کلید ساز پیدا کردیم

گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته

گفت : بریم درستش کنیم

اومدیم در خونه

به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین تا وقتی هم من بت زنگ

نزدم نیا

اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه

اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت :

اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و منتظر زنگتم

دردسرت ندم

کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه

دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه

اومدیم و قفل رو عوض کردیم

همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود

مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه

برو یه سری خرید کن و ....

ای تف به این شانس

همه ی نقشه هام نقس بر آب شد

و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده...

اون روز کلی پول از تو جیبم رفت

کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم

آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم

آرزوی اون سکس بی سابقه موند به دلمون

از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که :

من حساب همه چی رو کرده بودم

چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهنی(میفهمی چی میگم ، کلید آهنی)

توی در شکست

کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست دادم

...................

وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم

بهش گفتم :

گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام

مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه .

دیگه قدمی تا گناه فاصله نداره

فقط یک قدم می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه

یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر موفق به انجام گناه نشد

با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه

تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود

پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟

کمی فکر ....

کمی فکر ………….

کمی فکر …………………..

آره داداش من

تو اون لحظه مشمول دعای مستجاب حضرت ولی عصر ارواحنا فداه قرار گرفته

و دعای امام شامل حالش شده….


امام زمان همیشه و همیشه ما را به یاد داره

حتی لحظه ی گناه ما را فراموش نمی کنه .....


وقتی حرفام تموم شد ، دیدم دانه های درّ مانند اشک به روی صورت صاف و زیباش

روان شدن و داره زیر لب زمزمه می کنه :

امام زمان !

غلط کردم

امام رمان !

ممنونم که تنهام نذاشتی ، حتی لحظه ی گناه

نوشته شده توسط شهاب در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 23:2 | لینک ثابت |

اگر زبانهای برنامه نویسی مذهب بودند!

* C = یهودیت: قدیمی و محدود کننده است، ولی بیشتر دنیا با قوانینش آشنا هستند و بهش احترام میذارن. نکته اینجاست که شما نمیتونین بعدا بهش گرایش پیدا کنین – یعنی یا باید باهاش شروع کنین و یا اینکه در غیر اینصورت فکر می کنین گرویدن بهش دیوانگیه. همچنین وقتی چیزی غلط از آب در بیاد، بیشتر مردم معتقدن که ریشه همه مشکلات ازش منشا میگیره.

* جاوا = مسیحی معتقد: در تئوری پایه اش همون C هست، ولی خیلی از قوانین کهنه رو کنار گذاشته به طوریکه دیگه شبیه مبداش نیست. در عوض، قوانین سفت و سخت خودش رو اضافه کرده، با این حال طرفدارانش معتقدن که چه بهتر که از مبداش دور شده و ترجیح میدن سمت مبدا نرن. نه تنها طرفدارانش معتقدن جاوا بهترین زبان دنیاست، بلکه حاضرن هرکسی رو که در این زمینه باهاشون هم عقیده نیست رو بسوزونن!

* PHP = مسیحیت التقاطی: تو بازار وب داره با جاوا می جنگه. یه سری مفاهیم رو انتخابی و دلبخواهی از C و جاوا گرفته، یعنی اونایی که خوشش اومده. ممکنه مثل زبانهای دیگه منسجم نباشه ولی آزادی عمل بیشتری به شما میده و علی الظاهر ایده اصلی هر چیزی رو درون خودش داره. همچنین مفهوم کلی “برو/رفتن به جهنم” رو حذف کرده.

*++C = اسلام: زبان C رو پوشش میده البته علاوه بر اینکه همه قوانین C رو داره، مجموعه پیچیده ای از قوانین جدید رو هم اضافه کرده. مستعد اینه که برای پایه ریزی هر چیزی استفاده بشه، از بزرگترین قساوت ها گرفته تا زیباترین آثار هنری. پیروانش معتقدن که غایی ترین و کاملترین زبان جهانی هست و ممکنه از دست کسانی که باهاشون موافق نیستن خشمگین بشن. همچنین، اگه به خودش و یا موسسش بی احترامی کنین ممکنه توسط طرفداران افراطیش تهدید به مرگ بشین.

* #C = مورمن: تو یه نظر اجمالی شبیه جاواست ولی با دقت بیشتر متوجه میشیم که اولا توسط شرکتی عرضه میشه که طرفداران جاوا معتقدن شیطان هست و دوما اینکه مفاهیم پایه و کلیدی اش کاملا متفاوته. ممکنه از انتخاب تون راضی باشین در صورتیکه همه طرفداران جاوا به خاطر پیروی ازش، براتون تبعیض قائل نشن.

* Lisp = آئین بودا: نحوی وجود نداره، مرجع و یا مرکزیتی هم برای عقاید وجود نداره، همچنین خدایی برای پرستش وجود نداره. تمام دنیا در دستان شماست – اگر به طور کامل اونو فهمیده باشین. یه سری میگن Lisp اصلا یک زبان نیست یه سری دیگه هم میگن تنها زبانیه که دارای احساس هست.

* Perl = ساحری: مجموعه نامشخصی از طلسم های محرمانه و مخفی هست که کار کردن با این قوانین عجیب و غریب، در دراز مدت روان تون رو آزار میده. اغلب فقط زمانی بهش احتیاج دارین که رییستون کار فوری ای رو از شما بخواد مثلاساعت ۹:۰۰ شب جمعه!

* Python = انسانگرایی: ساده است و محدودیت خاصی نداره و تنها چیزی که نیاز دارین تا پیروش باشین عرف و حضور ذهن هستش. خیلی از طرفدارانش ادعا می کنن که خیالشون از تمام محدودیت های تحمیل شده در سایر زبانها راحت شده و تازه دارن لذت برنامه نویسی رو میچشن. کسانی هم وجود دارن که میگن این زبان فرمی از شبه کد (pseudo-code) هستش.

* COBOL = الحاد باستانی: یه زمانی در ناحیه پهناوری از دنیا حکمرانی میکرد و خیلی هم مهم بود، ولی خوشبختانه امروزه تقریبا دیگه منسوخ شده. اگرچه خیلی ها اون موقع از تشریفاتی که خدایانش میخواستن، وحشت میکردن، امروزه هنوزم یکسری اصرار دارن که این زبان باید زنده بمونه.

* ویژوال بیسیک = شیطان پرستی: مگه اینکه واقعا نیاز نداشته باشین روحتون رو به شیطان بفروشین. !:)

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 12:31 | لینک ثابت |
چند هفته پيش يعني دقيقاً پنجشنبه شب مورخ 21/9/87 فيلمي از برنامه سينما يك پخش شد به نام ((بازرس)) به كارگرداني كنت برانا و محصول سال 2007.بازي هاي خوب نورپردازي عالي و موسيقي جذاب فيلم من را به خودش جلب ( من كلاً فيلم زياد نگاه ميكنم و البته هر فيلمي هم من را راضي نميكنه.)ولي حس ميكردم يك جاي كار فيلمنامه فيلم ميلنگد.موضوع فيلم بسيار گنگ بود.اگر فيلم را ديده باشيد ماجراي آن مربوط به يك جوان بيكار و بي پول بود كه به خواستگاري دختر يك پيرمرد نويسنده پولدار ميرود و درنهايت ماجرا منجر به قتل جوان توسط پيرمرد مي شود..متاسفانه موفق نشدم فيلم را تا انتها پيگيري كنم.چند روز بعد بطور اتفاقي نسخه اصل فيلم را از يك دستفروش تهيه كردم. وقتي اولين سكانسهاي فيلم را ديدم به شدت شكه شدم!و بدين ترتيب بود كه با يك نوع ديگر از سانسور در رسانه ملي آشنا شدم. بله صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران حتي فيلمنامه ها را نيز سانسور كرده و كاملاً تغيير مي دهند.
مي دانيد اصل فيلمنامه چه چيزي ميباشد؟ ماجراي برخورد يك نويسنده پير و پولدار با جواني بيكار و بي پول كه با همسر جوان او رابطه نامشروع دارد و به شدت از پيرمرد تقاضا دارد كه همسرش را طلاق بدهد. حوادث بصورتي پيش ميرود كه در نهايت به قتل جوان حوس باز توسط پيرمرد مي انجامد.
نكته مهم اين موضوع اينجاست كه اين ديگر سانسور لباس هنرپيشه هاي زن يا مشروب خوردن نيست. اين توهين به شعور بيننده مي باشد.
مقايسه اين دو نسخه فيلم سوتي هاي زيادي رو هم نشون ميدهد كه باز نشانه عدم توجه شعور و فهم بينندگان مي باشد.
در انتها يك سوال دارم. چه كسي مسئولين را مجبور به انتخاب فيلمي مي كند كه مجبورند براي پخش آن اينهمه دروغ بگويند؟
نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 12:11 | لینک ثابت |

توی جاده تک و تنها    

                   یه مسافر توی شبها

کوله بار غم رو دوشش

                   صد هزار قصه تو گوشش

نمیدونم که کجا بود   

                   نمیدونم که کجا رفت

رو تنش گرد مصیبت

                    توی مرداب حقیقت

طعم تلخ یه جدایی

                     اون رو با غم داده عادت 

نمیدونم که کجا بود   

                      نمیدونم که کجا رفت

فقط اینجا رو نمی خواست

                       بی صدای بی صدا رفت

دستای سرد و سیاهش

                       چشمای مونده به راهش

یه کسی بوده که رفته

                       زندگی شده تباهش

نمیدونم که کجا بود   

                       نمیدونم که کجا رفت

نمیدونم که کجا بود   

                        نمیدونم که کجا رفت

نوشته شده توسط شهاب در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 22:40 | لینک ثابت |
دهان گشود به گفتار انزوايش را

ولي نمي شنود هيچ کس صدايش را

نشد تکان بدهد دست را زمان وداع

نشد تمام کند شعر ماجرايش را

 

مترسک است، کلاهي و چند تکه لباس

نسيم کوچکي آشفته ادعايش را

شبيه آينه از ياد برده هر چه که بود

اگر چه خاطره پر مي زند هوايش را

 

خبر ندارد از آنجا که پيشتر بوده است

و شخم کرده زمان خط رد پايش را

کلاغهاي سياه، اين کسي که ميبينيد

مترسک است، در آريد چشمهايش را

 

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 19:7 | لینک ثابت |
با عرض معذرت از محضر تمام دوستان

ز.س عزیز سلام. این تنها پست خصوصی این وبلاگ هست.

برای انجام اون کاری که گفتی یعنی راجع به مطالب و نوشتن اگر جدا خواهان ادامه دادن هستید. خوشحال میشم باز همدیگر را ملاقات کنیم.اگر تمایل داشتید شماره خودتان را برای من به صورت نظر داخل وبلاگ ارسال کنید. نظرات خصوصی بوده و برای کسی قابل مشاهده نیست.

تا چند روز دیگه هم از سفر بر میگردم.

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 11:22 | لینک ثابت |

نمیدونم چرا چند وقته دستم به آپدیت کردن راغب نیست.دلم هوای نوشتن نداره. ز.س. یادته با هم می نوشتیم. چه روزهای دوری بود و چه خیالات باطلی. اما زندگی ادامه داشت.بچه ها چند وقتی هست که میرم دانشگاه. بالاخره ما هم دانشجو شدیم. اون هم یه دانشگاه خوب تو شهر خودم.الان هم توی سفر هستم یه سفر دور.چشم به راه همتون هستم (ز) عزیز! چی شد به ما سر زدی؟ به هر حال زود بر میگردم.دوستتون دارم. خدانگهدار!!!

راستی خانم سبحانی ممنون که بهم سر زدی. در اولین فرصت باهاتون تماس میگیرم.

نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 13:4 | لینک ثابت |
یکی جای دست و پاهاش     دادنش چند تا ستاره

یکی اون ستاره هارم    جای دست و پاش نداره

یکی مون شد پاره پاره    یکی مونده نیمه کاره

یکی برگشته تو سنگر    استخوناش رو بیاره

*********************************

بگو نسل ما کجا رفت    نسلی که اومد بباره

نسلی که از آینه رد شد   بی صدا به یک اشاره

نسلی که میخواست زمین رو     توی آسمون بکاره

حتی آسمونش امروز     توی قابی از حصاره

******************************

اون که قامت بلندش    سپر این سرزمین بود

توی خاک سرد غربت    پی یک قطعه بیاره

خیلی ها پیاده رفتن    خیلی ها شدن سواره

یکی دیگه جون به شب باخت   یکی دیگه شد ستاره

با تشکر از ک.یغمایی

حتما آهنگ زیر را دانلود کنید

نسل سوخته

نوشته شده توسط شهاب در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 2:45 | لینک ثابت |

توی کوچه تو سرما     

یکی میسوزه هر شب تو خواب    

تا تو کنار یه ساحل  بسوزه تنت از آفتاب

تو رو چه به مرگ یه کوچه خواب   

خودت رو تو ساحل بزن به خواب  

واسه خواب تو پشت این نقاب   

سر خیلی ها رفته زیر آب

بسوزون اونو که تو کوچه خوابت رو میبینه

اونو که رو تنش.. هنوزم جای ترکش و جای مینه

بسوزون تنشو

تا سر راه تو نشینه

اونو که واسه تو

دو تا پاشو میده که زیر زمینه

                                                                                  با تشکر از ک .یغمایی عزیز

نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 14:13 | لینک ثابت |

به همه گفته بودم که مسیح در خانه تک تک ما انسانها زنده است. روح ما به صلیب کشیده شد اما مسیح ما خیر.
بار ها و بارها مسیح تو را از مرگ نجات داده و حیات دوباره عطایت نموده. اما شاید آن را درک نکرده باشی. مواظب خودت باش. مسیح خودت را درک کن. مسیح تاریخ از آن گذشته و امید فرداهاست. مسیح امروز را دریاب در مقابلش فروتن باش.
اگر هم در حیات نیست برایش از خدا طلب مغفرت و میهمانی بر سر سفره بهشتی عیسی نما.

دست این کودک یتیم را رها مکنید دوستان. نه  نه رهایم کنید . میخواهم بروم. میخواهم بدوم. میخواهم به سوی پدرم بدوم. من دیگر یتیم نیستم. پدرم در راه است. شاید این جمعه بیاید. شاید...
راستی تا وقتی هست بگویمت: من شاهد مشاجره ای وحشتناک میان خالق جهانیان و ابلیس ملعون گمراه بوده ام. شاید وقتی باشد تا برایت بگویم که چگونه وحشت را در اعماق و ظاهر و باطن صورت ابلیس دیدم. چندیست درهای آسمان برای عذاب بسته شده. اما به خواست خدا لحظه ای درهای آسمان باز شد و ابلیس گمراه عذاب الهی را از دور دید. فقط دیدن این عذاب آن هم از دور موجب پدید آمدن آن وحشت در وجود ابلیس گشت. وای به روزی که ابلیس وارد به محل عذاب شود. فکر کردم اینهایی که دیدم اوهام بود. اما در خبرنامه ها خواندم که در شب قدر در عربستان شواهدی در آسمان دیده شده. که من خود شاهد آن ماجرا بوده ام. نمیدانم در این جهان چند انسان دیگر آن منظره را با چشم بصیرت دیده اند. در خبر ها آمده بود که در عربستان فقط در نیمه شب در یک لحظه نوری تمام آسمان و زمین آ، منطقه را فرا گرفته بود. اما کسی نفهمید آن نور از چه بود. اما من دیدم. آن نور باز شدن درهای آسمان و فرو افتادن عذاب از عرش بود. من باید بروم. این هفته میروم قم. شاید بعد از آن به دیدار دیگر علما نیز رفتم. جهان در حال تغییر است. اما این بار با سرعتی شگفت. حدس میزنم به رستاخیز عظیم چیزی نمانده باشد. زمان رو به اتمام استت بارها را ببندید. قافله سالار جهان میخواهد دستور حرکت سر دهد. میبینم که زنگ ساربان را دارند برایش میآورند. زود باشید مردم. وقت تنگ است.

نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 16:43 | لینک ثابت |

مطلبی مینویسم بلند. اما در آن بگرد در هر بخش با شخصی خاص صحبت کرده ام. با همه گلنازها٬آیداها٬محمود٬ مجید٬نصیر٬باران٬شهاب ها٬شیرین شیرینم٬فرشته ی مهربون٬صابر٬امید٬سارا٬تو٬تو٬تو٬تو٬محمد رضا و و و و و و

آری٬ تا شقایق هست....

بی معنی... تو هستی تا شقایق هست

به انگشت عصا هر دم اشارت میکند٬پیری.... که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست.........

گذشت و گذشت تا رسید به امروز. روز روشن و نمدار و کثیف و کوتاه.

گذشت و چه زیبا گذشت.

شد ۲ سال ۹ ماه که بدون اشک در زیر خاک رهایت کردم

وبلاگ مترسک سوخت. مترسک مزرعه ی گندم دهقان پیر سوخت.دخترک مترسک دل به طلوعی دوباره بست و رهسپار کوهستانی شد که گفتند: در آن از طلوع چهل خورشید٬ چهل چراغی ساخته اند که بدان چهل سال جهل را روشنایی بخشند. دخترک بازگشت٬ دیدمش دستش خالی بود٬ دریغ از یک فانوس.

گذشت و چه زیبا گذشت.

چندی دیگر میشود سه سال که به تو خیانت کردم.

دخترک عاشق گشت و همنام معشوق خویش را یافت.با او ماند و برایش خواهری پر مهر گشت. و رفت. مترسک سوخت.

 

مترسک گشت و همنامان معشوقش را یافت همه را ترک کرد.

برگشتم شهاب. شب عید مبعث شیرینی دوباره ای در میان پوشالهای مغز مترسک ریشه دواند. او هم بازگشت.

آهای با شما هستم آی چرا زود خسته شدین. مگه ادعای دوستی با مترسک نداشتین. مگر در میان شعله مرا ندیدید. مگر همین شما نبودید که با اشک چشم و خون دل٬آتش مرا خاموش کردید و مرا لباسی نو بر تن نمودید؟ 

مسیح پشت سر من به اقامه نماز ایستاده. امامی گشته ام برایش که خود در به در حجت خویش میباشم.

گذشت . برای تو هم گذشت. تو هم او را به خاک سپردی. پدر خوبی بود برایت.از آن روز دیگر بارانی بر مزرعه نبارید. باران مزرعه هم رخت بر بست و رفت. اما اکنون در روزگار طلایی مزرعه گندم به یاری فرشته ی مهربان و قطرات باران و خواهر غمخوار و طلوع دوباره ی چهل خورشید مزرعه و فرو رفتن تیغ سیاه محبت در دست باغبان پیر مترسک برگشت.

هیچ کس را به خاک نمیسپارد و هیچ کس به خاکش نمی سپارد.

زیاده گویی بود. بداحه سرایی بود. هر چه بود از مترسکی بود که عاشقانه دوستش دارید.

نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 19:28 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط شهاب در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 20:34 | لینک ثابت |

سلام.. اما نه این بار با خوشی

این بار سلام با گریه. اشک دوری و بی دردی.

این بار سلامی به ژرفای دروغ نگاه معصومانه ی خیال.

سلام نه به تو بلکه به خودم که دورم از خودم نه دور ترم از تو.

گشتم به دنبالت در تمام دنیا . جایی ردی یافتم که خون راستی را زیر پای دروغ  فرش قرمز کرده بودند. دروغ گفتم نه به تو بلکه به خودم راست گفتم.

شاید دلم خواهد بگویم خداحافظ ... اما...   هیچ معصومیتی در نگاهت بدون موج نبود.

گفتم کجا؟ گفتی قرار مجاز(دنیای مجازی)

فهمیدم مجاز را در من دیدی و مجاز مرا حقیقت خواندی.[قلب شکسته]

این بار دل من را تو نشکاندی بلکه من خود را سپر سنگت کردم. روح دادم و سنگ گرفتم. روح بردی و سنگ هم ندادی.

روح مرا به دودی از سیگار میفروشی؟

شکسته ی دل را چه؟ شاید با شرابی از لب سرخ، آن را پنهان کنی.

 

همشون میان نظرت چیه[نیشخند]

 

نظر من متفاوت از نظر تو نیست.

گاهی می اندیشم که در لحظه ی روشنایی شهر تن چگونه اسیر و خراب این کاخ و مسجد هفت منار نشوم.

روح را در ورای کالبد شهر بوییدم و عاشقانه ....

نه به دنبال یک جام بلک اند وایت مرغوب میگردم نه به وودکای دو لیوان شما بسنده میکنم.

.

.

.

.

.

.

.فکر کنم خسته شدی

.

.

پایین تر

.

.

.

پایین تر از قبر جایی را برایم سراغ داری؟ در این لحظه ی جدا میمیرم. مسیح... مادرم...مسیح.....اشک مادرم بود و دستان سرد برادر که مرا در گور بیدار میکرد.

[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

خانه سالمندان مجاز.... زیباست؟

فاصله بین مجاز و تلخ کامی چیست؟

تلخ=حقیقت=======---+++| با هیچ چیز مساوی نیست و جمع و تفریق ... خداحافظ

سلام نه این بار با خوشی

بار کج من در منزل شماست آن را بیاورید..

 

نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 19:4 | لینک ثابت |

بچه ها آیدا رو دعا کنید. از خدا بخواهید زود تر بیاد پیشمون.

یعنی تو هم......

نه این حقیقت نه...؟؟ دارد؟؟

 

چشمانم خشکید از بس حقیقت شنیدم.

امید؟؟؟ عشق؟؟؟؟ دروغ؟

باختی یا بردی؟

من که بردم. اما زخم روح را به یادگار.

گناه؟؟؟ باختی یا نباختی؟

اگر بردی بگو کجایت زخم.

خسته ام. میروم بمیرم تا صبح. صبح به نوای مسیحایی ماردم زنده میشوم.

تو چگونه ؟ مسیح را شناخته ای؟ یا با معجزه ی خودت زنده میمانی؟

بیدارم کن.

خسته ام... نه اجازه میدهید؟؟

میخواهم به زندگی ادامه دهم. همسفرم میشوی؟

قول میدهم بدون درد با من بیایی. با عزرائیل قرار دارم.

هر شب از من طلب روح میکند و من در آرزوی نوای مسیح شب را به صبح میسپارم.

نفهمیدم.

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 21:47 | لینک ثابت |

امکان ندارد بعد از این از پا بیفتم

 

تنهای تنها گوشه ی دنیا بیفتم

 

می خواهم از امروز دنبالت بگردم

 

توی خیابان های ذهنم راه بیفتم

 

حالا تو را تا بی نهایت دوست دارم

 

حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم

 

 

یعنی دلت را فتح خواهم کرد....یعنی

 

دیگر نمی ترسم از این بالا بیفتم

 

من آبی چشم تو را سر می کشم تا

 

هر لحظه یاد روز عاشورا بیفتم

 

وقتی که در قلب تو باشم مطمئنم

 

که می توانم توی دنیا جا بیفتم

 

 

نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 9:21 | لینک ثابت |
 
عشق مانند يك ساعت شني است كه هرچه
 در مغز است به درون قلب مي ريزد
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم
كلبه ام پنجره اي رو به دريا دارد خوب من منظرو خوب تماشا دارد ساختم آئينه اي به بلنداي خيال تا خودت را به تماشاي خودت وا دارم
به همه لبخند بزن اما با1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه
آدما مثل كتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت پس از رو من مشق بنويس
چترها را بايد بست زير باران بياد رفت فکر را خاطره را زير باران بايد برد با همه ي مردم شهر زير باران بايد رفت دوست را زير باران بايد ديد عشق را زير باران بايد جست زير باران بايد با زن خوابيد زير باران بايد بازي کرد زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت زندگي تر شدن پي در پي زندگي آب تني کردن در حوضچه ي ((اکنون)) است رخت ها را بکنيم آب در يک قدمي است روشني را بچشيم
اگر از پايان گرفتن غم هايت نااميد شده اي به خاطر بياور که زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد
نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 18:31 | لینک ثابت |

به باز آمدنت چنان دلخوشم    

كه طفلي به صبح عيد   و    پرستويي به ظهر بهار

و من به ديدن تو چنان در آينه ات مشغولم

كه جهاد از كنارم ميگذرد

بي آنكه سر برگردانم

مگر از راه در رسي      مگر از شكوفه سر بر زني           مگر از آفتاب به در آيي

  و گر نه روز تابوتي است بر شانه هاي ابر

كه ماه به افق هاي ناپيدا مي سپارد

چندان كه باز آيي   ستاره ها هم عاشق

همه عاشق

و جواني در باران از راه ميرسد

                                   دوستت دارم

بسيار اميد به بازگشت تو داشتم. گفته بودم مهربان ترين هستي.

 نه به خودت بلكه در آسمان فرياد زده بودم

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 20:17 | لینک ثابت |

عزیزای دلم سلام

 

میدونم که حالتون خوبه.

 

امیدوارم که هر لحظه حالتون بهتر هم بشه. بچه ها یه معذرت خواهی من

 

به همه شما بدهکارم. این چند روز که نتونستم به کسی سر بزنم واقعا

 

سرم شلوغ بود. به شدت مشغول درس خوندن هستم. دارم برای کنکور

 

حاضر میشم. اینقدر مشغول هستم که 4 روز میشه خونه هم نرفتم. از

 

ساعت 6 صبح پای درس به همراه معلم تا ساعت 12 یا 1 شب. بچه ها

 

برام دعا کنید امسال دیگه تصمیم خودم رو گرفتم باید مسیر زندگی رو

 

تغییر بدم. مترسک عاشق تر از همیشه می کوشد تا باعث سربلندی و

 

افتخار معشوق خویش باشد. از همین جا با صدای بلند و سینه ای ستبر و

 

قلبی پر امید فریاد بر می آورم: ای عاشق شبهای تهایی و ای ماه روشنایی

 

بخش شب های بارانی من دوستت دارم. امسال برایم بیشتر دعا کن تا

 

باری دگر لبخند را بر لبانم ببینی. عزیزان من همه شما رو به خدا

 

میسپارم. تو رو خدا مواظب خودتون باشید.دلم برای کلام تک تک شما

 

تنگ میشه. هر زمان که  تونستم حتما میام تو نت. اما این مطلب رو

 

نوشتم تا اگه وقت نشد به همه شما سر بزنم از من گله مند نباشید. روی

 

ماه همه دوستای گلم رو میبوسم. و براتون آرزوی کامیابی و شادی و

 

سرزندگی در تمام لحظات زندگی دارم. خدای منان پشت و پناه همتون

 

باشه. به خدا که دلم نمیاد از پیشتون برم اما مجبورم. مطمئن باشید بر

 

میگردم. پس مترسک رو ول نکنید. حتما سر بزنید و نظر بدین. نمیدونم

 

کی اما بر میگردم.

 

به همه بچه مسلمون ها هم فرا رسیدن ایام محرم رو تسلیت میگم. بقیه

 

دوستان هم که چیز خاصی برای تبریک و تسلیت نیست فقط چند تا تولد

 

هست که اونها رو هم پیشاپیش تبریک میگم.

 

 

خداحافظ 

نوشته شده توسط شهاب در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 12:14 | لینک ثابت |

بچه ها سلام. خوبین؟ معذرت میخوام که بد قولی کردم چون یه مقدار توی کار هام به مشکل برخورد کرده بودم. برای همین سرم خیلی شلوغ بوده و هست. اما باز هم لازم دونستم که بیام و به شما یه سر بزنم. از اینکه با من هستین خیلی خوشحالم.

 

راستی امروز تولد همکار عزیزم زهرا خانوم هم هست. میخواستم از همینجا این دو عید بزرگ رو به ایشون تبریک بگو اول عید تولد ایشون که به امید خدا 100 سال دیگه زندگی کنه با طراوت و شاداب و مثل همیشه خنده رو. دوم هم آغاز سال جدید که امید وارم برای همه ما سال خوبی باشه به خصوص برای زهرای عزیز.

در ضمن اون کسی مسافر من هم بالاخره از سفر برگشت. اومد تا برای همیشه ..........

 

دوستون دارم!!!... دوستم دارین؟

 

با دست پر بر میگردم مطمئن باشید. فقط یه چند روزی نیستم. وبلاگ رو.. مترسک رو ول نکنید به امان خدا. حتما تو این مدت که نیستم بهش سر بزنید. برای من هم دعا کنید که توی کارم موفق بشم. به خدا میسپارمتان.

 

پ.ن =  از همه اونهایی که تولد من رو تبریک گفته بودن پساپس تشکر میکنم.

پ.ن= هر کسی که به شما با محبت نگاه کرد حق ندارید عاشق اش شوید.

پ.ن=عاشق کسی باش که خواهان تو باشد.(در ضمن بی جنبه هم نباشه)

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 11:9 | لینک ثابت |
خدا روستا را  

                  بشر شهر را

و شاعران آرمان شهر را آفریدند

که در خواب هم     

       خواب آن را ندیدند.    اول هفته بعد آپ میکنم. منتظر بمونید. بای       

نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 8:50 | لینک ثابت |

بچه ها سلام.

سریع میرم سراغ اصل مطلب.

ببینید من میخوام یه کاری بکنم که از شما کمک میخوام.

 

دیشب استخاره کردم که بالاخره برم و حرف دلم رو با خودش بزنم جواب استخاره خوب اومد گفت هیچ مشکلی سر راهت نیست. حالا چیکار کنم؟ مطمئن نیستم که باید چی بهش بگم. تو رو خدا کمک کنید مخم داره هنگ میکنه.برای اولین بار نزدیکه که کم بیارم. چیکار کنم؟ هان.......؟؟!!!  

نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 10:49 | لینک ثابت |
راست گویی؟ گویم راست  ثابت ام در عشق و اما.....     دست کردی دلبرا در خون ما        جان ما زین

دست خون آلود باد     .ممنون که به تولد من اومدی. وبلاگم بار دیگر حال و هوای عید دارد. رخت نو بر تن

کنیم. دمی دیگر ملاقات عاشقان است. به دیار دوست شتافتن در دست معشوق چه زیباست. ولی.....

چه زیباست. برای چه زیباست؟ تن خویش بر آب زدم حال و هوایم دیگر است. گفته بودیم یار ما از .....

شعری دگر ندارم . دستم تهی است اما بهر تو دل سرایم. سبد سبد دل و بغل بغل ناز به  تو دادیم و از تو

خریدیم. چه گرانبها خریدیم و چه ارزشمند  که نگاهت را ز روی ما گریزاندی و فرار را بر قرار ارجح نمودی.

درگیرم من با خود و عاشقم با تو مرا رهایی بخش از دست تو بیا تا تو نباشد باید ما باشیم. دوستت

دارم را هدیه ات فرستادم. به دستت رسید خبری بازم فرست.  

 

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 14:27 | لینک ثابت |

بچه ها سلام حالتون خوبه. فردا شب تولد منه. میدونم که اکثرتون میدونین اما گفتم که اون چند نفر هم

که نمیدونن بدونن. دوست داشتم شما هم توی انتظار من شریک باشید. چون امسال شدیدا منتظر یه

تولدت مبارک از یه دوست خوبم هستم. همونی که عاشقش شدم. مگه نگفته بودم مترسک عاشق

شده. یادتون اومد؟ بابا من فقط هیکلم گنده شده. به خدا دلم خیلی نازک تر از اونی هست که فکرش رو

میکنید. هنوز اونقدر جرات نکردم که بهش بگم چقدر دوستش دارم. امام میدونم خودش دیگه تا حالا

فهمیده. بچه ها از این که میبینمش خیلی خوشحالم. از این که ..... خیلی خوش حال هستم. کاش این

احساس های من رو درک کنه. دوستون دارم و دوسش دارم. میخوام شما هم توی خوشحالی من

شریک بشین.

نوشته شده توسط شهاب در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 17:16 | لینک ثابت |
 

شنیده ام می گویند آدم های متولد بهمن اولین عشقشان را فراموش نمی کنند

فلمی می گوید این را ...

مترسک می خندد ...

به من می خندد انگار ...

من ولی می گویم ...

می گویم ...

...

...

...

...

توی دلم با خودم فکر می کنم اگر چیزی نگویم بهتر است انگار ...!

با خود فکر می کنم ...

فکر می کنم عشقی که نه توی صندوق عقب ماشین جا می شود ...

و نه می شود گذاشتش روی باربند ...

حقش است که آدم یک طناب پوسیده ببندد به گردنش و ...

آویزانش کند به بلند قد ترین مترسک جزیره و از دور ...

بهش سنگ بزند ...

و کلاغ های مهربان هم به پرتاب های تو امتیاز بدهند ...

و عنکبوت ها و حشره های موزی و سنجاقک تشویقت کنند ...!

....

از فکر و خیال می آیم بیرون ...

به خودم می آیم میبنم فلمی و مترسک منتظر جواب من هستند ...

...........

.........

.....

...........

و این نقطه ها همچنان ادامه دارد ....

.........

.....

........

نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 11:18 | لینک ثابت |
مقام‌هاي دانشگاه كاليفرنيا كه در كتابخانه اين دانشگاه يك دانشجوي ايراني‌الاصل مورد ضرب و شتم پليس قرار گرفت، اعلام كردند: يك سازمان نظارتي، انتظامي معروف در لس آنجلس تحقيقات مستقلي را در اين‌باره به عمل خواهد آورد.

 روزنامه لس آنجلس تايمز، به نقل از قائم مقام دانشگاه كاليفرنيانوشت: اين تصميم با هدف آرام كردن دانشجويان معترض اين دانشگاه و به دنبال دريافت پيامهاي تلفني و الكترونيكي متعدد از سوي والدين دانشجويان و نيز دست اندركاران دانشگاه كه بيانگر نگراني آنها از عملكرد پليس بود، اتخاذ شده است.

وي گفت، دانشگاه كاليفرنيا يكي از مجرب‌ترين وكلاي آمريكا را به منظور رسيدگي به اين پرونده استخدام كرده است.

وي افزود كه تصميم فوق تحت فشار اعتراضات بيش از ‪ ۲۰۰‬دانشجو كه با راهپيمايي به سوي ايستگاه پليس مستقر در دانشگاه خواهان انجام يك تحقيق مستقل و نيز بركناري افسران عامل اين ضرب و شتم بودند، گرفته شده است.

گفتنی ست، ماموران پليس آمريكا يك دانشجوي ايراني دانشگاه كاليفرنيا را كه در كتابخانه اين دانشگاه سرگرم مطالعه و كار با رايانه بود، مورد ضرب و جرح قرار دادند.

فيلمي كه يكي از دانشجويان به صورت مخفيانه از روند ضرب و جرح اين دانشجوي ايراني تهيه كرده، موجب گرديد تا ناظران، اين حركت پليس خشن آمريكا را "بسيار تكان‌دهنده و نژادپرستانه" توصيف كنند.

اين رويداد روز سه‌شنبه اتفاق افتاده اما رسانه‌هاي آمريكايي خبر آن را تا روز جمعه منتشر نكردند.

مصطفي طباطبائي نژاد دانشجوي ‪ ۲۳‬ساله‌اي كه خبرگزاري آسوشيتدپرس او را آمريكايي ايراني تبار معرفي كرده، پس از آن كه حاضر نشد كارت شناسايي خود را ارائه و در حال خروج از كتابخانه بود، با تجهيزات ويژه شوك الكترونيكي مورد حمله قرار گرفت.

انتشار اين فيلم، دانشجويان دانشگاه كاليفرنيا را سخت آزرده كرده و روز جمعه در تظاهراتي خواهان رسيدگي به اين موضوع شدند.

دانشجوبان دانشگاه گروه‌هاي فعال حقوق بشر و وكيل طباطبايي نژاد درخواست تحقيقات مستقلي كرده‌اند و اقدام پليس را عملي نژادپرستانه دانسته‌اند.

بخشي از فيلم منتشره، طباطبايي نژاد را نشان مي‌دهد كه از درد ناشي از شوك‌هاي الكترونيكي به خود مي‌پيچد و چندين پليس با فرياد از او مي‌خواهند كه جلوي آنان بايستد.

اين دانشجوي ايراني نيز در ميان درد و ياري خواستن از ديگر دانشجويان خطاب به پليس مي‌گويد اين گونه از آن قدرت لعنتي خود سوء‌استفاده مي‌كنيد؟ نيروهاي پليس نيز متقابلا ساير دانشجويان را تهديد مي‌كنند كه اگر نزديك شوند، آنان را نيز هدف حملات الكترونيكي خود قرار خواهند داد.

پليس پس از تشكيل پرونده و قراردادن يك اخطار در آن ، دانشجوي ايراني را آزاد مي‌كند

 

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 12:2 | لینک ثابت |
بچه ها شرمنده یه مدتی سرم شلوغ

بود. اما حالا برگشتم . و به زودی

آپدیت میکنم. منتظر باشید

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 ساعت 15:21 | لینک ثابت |

باورم کن، من هنوز مترسک باغ جنونم

 

عمریه مسافری و من هنوز غرق سکونم

 

خیلی سخته که بدونم نمیخوام اینجا بمونم

 

داغ میوه های نارس ، آتیش انداخته به جونم

 

دست تقدیر، تو رو برده، سر نوشت ام رو میدونم

 

تو میدونی جون باغ و باغبون بسته به جونم

 

اون کلاغی که میگفتی اومده چشمام رو برده

 

دگمه های پیرهن ات رو به تن جاده سپرده

 

دیگه این دل گله ها مرحم تنهایی من نیست

 

دل نبستن و نرفتن دیگه دریایی شدن نیست

 

تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده

 

رسم زندگی همینه ، گاهی سخته گاهی ساده

 

باورم کن. فقط نگو نه (مترسک)

نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 ساعت 21:11 | لینک ثابت |

بچه ها سلام من تا حدود یک ماه دیگه نمیتونم بیام تو اینترنت. امیدوارم توی این یک ماه زهرا برای شما مطالب قشنگی بنویسه. اگه با من کاری داشتید حتما بهم ایمیل بزنید. چون وقتی اومدم بتونم ایمیل ها رو چک کنم.. دوستتون دارم.فعلا خداحافظ

نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 14:24 | لینک ثابت |
فرشته های کوچولو وقتی عاشق می شوند 

    یک پر از بالشون را به عشقشان هدیه میدن 

     تا بدونن که همیشه به یاد هم هستند.

    ولی انسانها بالی ندارند که پری از آن را به هم هدیه بدهند 

     به همین خاطر قلبشان را گرو می گذارند تا رمانی که بالی برای پرواز دو  نفر پیدا کنند

     تا حالا فکر کردی قلب تو پیش کیه.............................؟ 

معصومیت را در چشمانش ببین. عشق بدین گونه است. زیبا مثل تو

نوشته شده توسط شهاب در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:41 | لینک ثابت |

 

3شنبه شب بود.ساعت حدود 11 شب و من هم بدجور گرفته و غمگین.

هر سنگی که می انداختم به یک در بسته می خورد. دیگه نمیدونستم چیکار کنم.دنبال شانه های یک نفر میگشتم که سرم رو بزارم رویش و گریه کنم. تازه از یاهو اومده بودم بیرون.

سرم درد گرفته بود. بغض گلویم رو فشار میداد. از پشت میز بلند شدم. چند بار توی اتاق تند تند راه رفتم تا بتونم تمرکز بگیرم.اما نه نمیشد. فکر های توی ذهنم امان ام نمیداد. ساعت 11 از خونه زدم بیرون. تازه بارون شدیدی اومده بود. هنوز هم داشت نم نم بارون میزد. شب قشنگی بود.

برای خودم زیر بارون راه میرفتم و با خودم حرف میزدم.هی خودم رو دلداری میدادم.آخرش دیگه طاقت نیاوردم و با تموم وجود زدم زیر گریه. دیوونه شده بودم.از این ور خیابون به اون ور میرفتم. نمیدونستم دنبال چی میگردم. شاید میخواستم خودم رو پیدا کنم؟ شاید هم توی این کوچه ها دنبال او میگشتم؟!

اما حس می کردم  اون چیزی که دنبالش هستم داره ازم فرار میکنه. دوست نداشتم هیچ وقت صبح بشه نمی خواستم با کلمه نه روبرو بشم . دوست داشتم همیشه شب باشه. دوشت داشتم همه چیز همینجوری باشه. میخواستم همیشه عاشق بمونم. آخه آسمون تنهایی شب مال عاشقاست. هر دو تاییشون تنها هستن. هم آسمونهم عاشق. دلم میخواست توی یکی از این قطره های بارون حل میشدم و خودم را به دست باد می سپردم تا مرا به منزلگه وی ببرد. توی باران غرق شدم وباد مرا به  آن سرزمین نزدیک برد و به شیشه خانه ی  وی کوبید. اما او دریغ از یک کنار زدن پنجره و نگاه کردن  به .........

تا نزدیک سحر توی این کوچه ها قدم زدم. هر کاری با خودم میکردم دیگه گریه ام  قطع نمیشد. یعنی من لیاقت او را نداشتم؟؟؟؟؟ همیشه ازاینکه حرف دلم را به او بگویم و بگویم که دوستش دارم میترسیدم. چون نمیدانستم او چه حسی خواهد داشت و چه خواهد گفت. برای من او مهمتر از  هر چیز دیگری بود. نمی خواستم با این حرف او را بیازارم. شاید هم خوشحال میشد. اما تصور اینکه او از این گفته ی من ناراحت و آزرده شود سخت مرا عذاب میداد. شاید بگویید که انسان بی جراُتی هستم؟ آری اما بدانید که شادی او و نشاندن گل لبخند بر روی لبان اش برای من بیشتر از تمام شخصیت و هستی من ارزش داشت. کنار یک مسجد روی پله ها نشستم. نزدیک اذان صبح بود. دست به دعا برداشتم و گفتم: ای خدا این شب مرا هیچ گاه  به صبح مرسان. خدایا از تو  میخواهم که در این شب عاشقانه بمانم تا بمیرم. خدایا  کمک ام کن تا در عشق ثابت قدم باشم. و خدا چه مهربان بود که پذیرفت.

آری قلب من و روحم در همهان لحظه ی زیبای عشق ماند و این جسم روزگار به تنهایی میگذراند با قلبی که همیشه در عاشقانه ترین لحظه می تپد. بی اختیار چشمانم را روی همان پله ها بستم ناخود آگاه تصویر او را دیدم که مشتاقانه به سوی من میدوید اما تا خواست لب به سخن بگشاید. باصدای اذان مسجد از خواب بلند شدم. دیدم روی پله ها خوابم برده دیدم داره صبح میشه و من هنوز نرفتم خونه. وقتی رسیدم خونه هنوز همه خواب بودند. شاید همه مردم دنیا که در آن لحظه چنین با آرامش خفته بودند. و کسی را یارای بر خواستن نبود داشتند خواب او را میدیدند؟؟؟؟

 

پ.ن= اگر شبی احساس کردید که عاشق گشته اید به گذر زمان در آن شب بنگرید .اگر شبی طولانی بود بدانید بالواقع عاشق گشته اید. وگرنه هوس را از خود دور کنید

 

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 10:57 | لینک ثابت |
يك ساعت تمام ، بدون آنكه يك كلام حرف بزنم به رويش نگاه كردم
             فرياد كشيد : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمي زني ؟
             گفتم : نشنيدي ؟ .... برو


            شبانگاهان که تابوتم به دست دوستان و آشنايان
            رهسپار منزل جاويد مرگ مي گردد
            تو هم اي آشناي سنگ دل ،از خانه بيرون بيا
            و بگو خداحافظ ......

 

 

     تو اگر مي دانستي
            که چه دردي دارد
            که چه رنجي دارد
            خنجر از دست عزيزان خوردن
            از من خسته نمي پرسيدي :
            که اي دوست
            چرا
            تنهايي؟؟؟؟؟

 

 من روي لب هايم يک تابلوي لبخند آويزان کرده ام
            تا لب هايم مجبور به تظاهر مدام نباشند ...
            حالا تابلو تظاهر مي کند نه لب ها .
            اين طور هم من راضي ترم ... هم لب ها

 

 عشق را عاشق شناسد
            زندگي را من
            زندگي اي زندگي
            من که عمري گشته ام پايين و بالايش
            اي تف بر صورتش  لعنت به معنايش
                                                                                                           (اخوان ثالث)          

 

هي فلاني زندگي شايد همين باشد
            يک فريب ساده وکوچک
             آن هم از دست عزيزي که تو دنيا را جز براي اونمي خواهي
            من که باور کرده ام بايد همين باشد
                                                                                                        
   (اخوان ثالث)

 

پ.ن:اگر زندگي مرگ است و مرگ هم زندگي پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگي
           
پ.ن: تحمل تنهايي بهتر از گدايي محبت است

پ.ن:متاز اين چنين که مقصد خاک است

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 ساعت 13:13 | لینک ثابت |
ورود ایران را به جمع ۸ کشور هسته ای جهان تبریک میگویم.

به خدا خوشحالم توی پوست خودم نیستم. دارم منفجر میشم. شاید بهم بخندید

بگید این پسره خل شده. اما چند سال دیگه متوجه میشید ایران چه کار بزرگی انجام

داده. دوباره کشور عزیزمون وارد دوران شکوفایی خودش شده.بیایید خوشحال باشیم.

فقط یادمون نره که این کار رو چه کسی انجام داد و باعث افتخار این آب و خاک که   

بود. مردم بیایید قدر زحمات خاتمی رو بدونیم. و اون رو همیشه دوست داشته

باشیم. چون اون هم ما رو دوست داشت. اون باعث افتخار ایران بود.من از طرف خودم

میگم. و شما هم حتما بگید :دوستت دارم خاتمی. ای که گل لبخند هیچگاه از روی

لبانت کنار نرفت.دوستت دارم. ما را ببخش که در سال آخر ریاست جمهری ات تو را

آزردیم. به خدا شرمنده ی شما هستم و هستیم. بچه ها هر کی خاتمی رو دوست

داره. حتما توی نظرات بگه.

 

نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت 17:4 | لینک ثابت |

چقدر كلمه عشق برايم غريب شده است!!!

كلمه اي كه امروزه شده بازيچه ي لبهاي دخترك ها و پسرك هايي

كه براي رسيدن به خواسته هاي غير انساني خود از آن استفاده مي كنند.

عشق !

هر چه فكر مي كنم نمي دانم مفهوم اين كلمه چيست.

يعني واقعا عشق همان كلمه اي است كه آنها ازش استفاده مي كنند.

بهتر است سري به گذشته ها و به عشق هاي گذشته بزنيم . آنها

معني واقعي عشق را فهميدند و درك كردند . عشق هاي زيبايي هم

مانند شيرين و فرهاد . ليلي ومجنون .

اما نه نمي شود اين عشق ها را هم باور كرد . دارم كم كم به اين باور

مي رسم كه عشق گذشته هم كذايي وزود گذر بوده. واي خداي من !

من بجاي اينكه عاشق بشوم دارم متنفر مي شوم .يعني چه بر سر من و

اين آدمك ها آمده كه يكي از بهترين و قشنگ ترين احساس

آدمي را فراموش كرده ايم . گويند زندگي بدون عشق مرگ است .

پس مرگ زندگي ما آدم ها نزديك است...

عاشقي يعني ديوانگی

dehkadegamm

نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه هشتم فروردین 1385 ساعت 14:6 | لینک ثابت |

تو از اعماق شب برون آمدی و رنگ پریده از در خانه ام گذشتی

 

پوستت چون برگی لرزان بود و تو چیزهایی نجوا کردی

 

چه می بخشد؟؟؟

 

من چیز دیگری به تو نگفتم لعنت بر شانس بد

 

و من دستت را بسیار کوتاه در دست داشتم

 

آنها تمامی روحت را آزرده بودند

 

و تو به سوی من آمدی در جستجوی آشتی و همدلی

 

دیوانه....تو بند بازی کردی

 

اما بدون طناب و ریسمان

 

و عشق کور است و عشق بی زحم است

 

و من به تو هشتار می دهم نپر

 

نپر....اما بنگر

 

این حضیض زندگانی است

 

و عشق آخرین

 

سقوط آن

 

نوشته شده توسط شهاب در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 12:33 | لینک ثابت |

عشق يعنی مستی و ديوانگی
                                    عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
                                    عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
                                    عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
                                    عشق يعنی مست و بی پروا شدن
 
 
****************************
عشق يعنی سوختن يا ساختن
                                    عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
                                    عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
                                    عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
                                    عشق يعنی لحظه های ناب ناب
 
*****************************
عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
                                    عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوخته
                                    عشق يعنی آتشی افروخته
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
                                    عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
                                    عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
                                    عشق يعنی عالمی راز و نياز
 
*****************************
عشق يعنی با پرستو پر زدن
                                    عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی چو*احسان پا به راه
                                    عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
                                    عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
                                    عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
                                    عشق يعنی درد و محنت در درون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
                                    عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق يعنی مستی و ديوانگی
   
                                 عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
                                    عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
                                    عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
                                    عشق يعنی مست و بی پروا شدن
 
****************************
عشق يعنی سوختن يا ساختن
                                    عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
                                    عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
                                    عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
                                    عشق يعنی لحظه های ناب ناب
 
*****************************
عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
                                    عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوخته
                                    عشق يعنی آتشی افروخته
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
                                    عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
                                    عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
                                    عشق يعنی عالمی راز و نياز
 
*****************************
عشق يعنی با پرستو پر زدن
                                    عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی چو*احسان پا به راه
                                    عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
                                    عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
                                    عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
                                    عشق يعنی درد و محنت در درون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
                                    عشق يعنی يک سلام و يک درود
نوشته شده توسط شهاب در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 12:15 | لینک ثابت |

امشب بر خلاف همه ي شبهايي که برات احساس دلتنگي مي کردم اما حس مي کنم که کلي بهم نزديکي کنارمي حتي اگه بخوام مي تونم صداي نفسهاتو حس کنم ديگه همه باهام غريبه شدن و تو تنها آشناي ديرين باقي مانده اي؟؟
صداي طپش هاي قلبت رو با هر تنفست به راحتي حس مي کنم
کاش هميشه کنارم باشي...
 
کاش هيچ گاه ترکم نکني
هر وقت که صبح ميشه ثانيه شماري مي کنم تا شبانگاه سر برسه تا من بتونم به دور از هياهوي آدما واسه تو گل قشنگم بنويسم....
شبها بهم کلي نزديک ميشي فاصله ها رو مي شکني
شبها از همه چيز و آدما دل مي برم و تنها به تو فکر مي کنم
شبها مونس تنهايي هام خودت ميشي
 
تنها رويام خودت ميشي
همه چيز و همه چيزم خودت ميشي
چه قشنگه که فقط شبا نمايان ميشي آخه چيزهاي پر نور تو تاريکي قشنگترن و تو که مثل ماه شب چهارده مي موني از هميشه روشن تر ميشي...
من مطمئنم مطمئنم که ديگه ستاره ي من شدي و با ورودت قلبمو نوراني کردي اين و هم مي دونم که ستاره ها اگه تو رو ببينند تا ابد ساکن زمين مي شوند...
حالا ديگه هم من اهلي شدم و شايد هم تو.....
ولي اينو يادت نره که اگه گلي رو اهلي کردي در مقابلش مسئولي حالا من مسئول توام
مسئول تنها گلم
مسئول تنها ستاره ام
ديگه بيش از اين وقت نازنينتو نميگيرم
مراقب چيزهايي که مي شکنن و اگه شکستن ديگه درست نميشن باش


نوشته شده توسط شهاب در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 9:21 | لینک ثابت |
ذات تو چنان خوب و مهربان است که زیباترین معنا ها را تجسم می بخشد.نام تو تداعی معنای وجود انسان است.

هر روز می آمدی پای پنجره اتاق حوصله ام,منتظر می ماندی و گاهی آرام حرفهایی می زدی که می دانستم اولین شنونده ی آنم و این مرا مغرور می ساخت.هر پنجره ای که تو پای آن بری,بی شک باز می شود...یادم هست روزی شعری به من هدیه دادی که معنایش شبیه خیال من بود.ابتدای شعر گل سرخی گذاشته بودی.شعری که حرفهای مشترک تو و نویسنده ی شعر و هر عاشق حقیقی دیگه بود.گویی می خواستی برای اثبات حضور عشق روی زمین ,نشانه ای نشانم داده باشی و باورم را آسان کرده باشی.

آسمونی عزیزم!من آن روز گرفتار "عقل"بودم,نه آن عقل حقیقت جوی آزاد!عقل آلوده به عرف,آمیخته به غرور !!!!!

آن شعر را خواندم و هرگز آن را اینچنین عمیق که امروز می فهمم,نفهمیدم!!تنها فهمیدم سخن از معنای عظیمی ست که فکر کردن به آن نفس را سنگین می کنه و بودن را سخت!!روزها گذشتند و من همچنان آن شعر را در کتابخانه ام,میان کتابها,پنهان کردم و تنها زمانی که سراغ کتاب هایم می روم نگاهی به آن میکنم و برای زمانی روحم آشفته می شود.

گاهی تمام روز سعی می کردم فراموشش کنم و تمام شب نگاهش می کردم و بر تردید هایم می گریستم.خیلی از ما همینطور هستیم.درونی پر,حضوری تهی,دلی عاشق و نهان,عقلی خودپرست و آشکار!هیچ وقت نمی خوایم خودمان,خود را تعریف کنیم.عادت کردیم که شناختمان از خود,نظرات و قضاوت های دیگران باشد و اینطوره که همیشه هراسان از نگاه دیگران نقابی ساختیم.نقابی که بیش از چهره ی حقیقی مان باورش کردیم.تمام عمرمان را صرف نگهداری و زیبایی این نقاب می کنیم و خود آرام آرام پشت آن,پیر تر,خود فراموش تر,افسرده تر و تنها تر می شویم!!!!!!!!بهتره که اینطور نباشه.

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 ساعت 16:8 | لینک ثابت |

پروانه از عشق شمع مدام می‌سوزد
زنجیره عشق است که مانع گریختن او می‌شود
ماه شب چهارده اگر می‌توانی غم و ماتم ما را نظاره‌گر باش
از خجالت هر شب پایین‌تر می‌روی و کوچک‌تر می‌شوی
بلال، بگذار ناله‌ی خود را ادامه دهم
چویل* بر کمر کوه را باد پریشان کرده و عطرش در فضا پراکنده است

دل این پسر مانند کاردین* تر و تازه بود، غم آن‌را تکه تکه کرد

.................................................

* چویل و کاردین دو نوع گیاه، که اولی خیلی خوش عطره و جاهایی رشد می‌کنه که دست آدمیزاد به‌زور بهش می‌رسه، دومی هم یه گیاه تر و نازک و همچین مامانیه!

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 21:26 | لینک ثابت |
زمستان بود و تو باید می رفتی

کنار تمام پرندگان

گفتم نرو  کنار من بمان

                           ماندی

قشنگ بودی

          پرپر شدی 

                     آرام و سخت ...

فردا باز هم بهار شد و همه پرندگان بازگشتند

                    اما تو هیچ کجا نبودی ....

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 13:23 | لینک ثابت |
سلا عزیزان با عرض پوزش از همه شما عزیزان به علت مشکل پیش آمده در قسمت کامنت ها تا زمان درست

شدن این بخش از سرویس بلاگفا لطف کنید و نظرات خود را برای من به صورت آفلاین بفرستید با تشکر از تمامی

شما عزیزان که پوزش اینجانب را بپذیرید هر چند که مقصر نیستم

.........................................................................................................................................

به یکی از این ایمیل ها آف هایتان را بفرستید

shahab_162001@yahoo.com                      و                     matarsak_deltang@yahoo.com

نوشته شده توسط شهاب در جمعه نوزدهم اسفند 1384 ساعت 20:0 | لینک ثابت |
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است.عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است.

عشق دیدن چیزی نیست بلکه احساس کردن آن است.عشق زیبا تر از آن است که آن را نثار تو کنم.پس بیا

یکدیگر را فریب ندهیم زیرا که هر دو نیک میدانیم عشق چیست و آن را در هم جست و جو می کنیم.عشق را

نباید بیابی اگر وجود داشت آن را میتوانستی احساس کنی.تو را نیز به این زمین میسپارم و روزی که آه ندامت سر

دادی به سراغ ات خواهم آمد و یاز با تو اوج خواهم گرفت.دوستت دارم.پس تو نیز سعی کن هر چه سریع تر

پشیمان شوی و باز مالک آسمان ها شوی.دوستدار همه ی شما پرندگان (مترسک)

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی:(مترسک همان موجودی است که عاشقانه پرنده ها را از دامهای زمینی نجات میدهد هر چند با ظاهری نازیبا)

 

نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 ساعت 13:37 | لینک ثابت |
مي خوام از قصــة غم ها و نـگاه تـو بگم
مي خوام از شب حضور تو ، تو روياها بگم

مي خوام از غمي بگم ، كه تو چشمان تو بود
مي خوام از دلـي بگم كه ، زيـر پاهاي تو بود

مي خوام از خاطره ها عبور كنم براي تو
مي خوام از فاصـله ها عبوركنم كنـار تو

مي خوام از پرواز روياهام توي خيال بگم
مي خوام از دستاي بي مهر تو با دلم بگم

مي خوام از آسمون ستاره بارونه نگاه تو بگم
مي خوام از قلـب پريشـون زيـر پاي تو بگم

                      با تشکر فراوان از دوست خوبم امیدomide_daghdideh 

نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 13:59 | لینک ثابت |

م ) مترسک
     درمعبد ایستاده
     ودستهاش به جایی ناکجا
      دهانش را به تایید باز می گوید

ت) مترسک
     از آینه می ترسد
     که زبان وجدان تاریک اوست

ر) مترسک
     تنهاست
    ودلش مثل دروغ
      بی ستاره

س) مترسک
     یک شب صدایش را از گلو در آورد
                             ودور انداخت
                              لال شد وعریان
                              وبالش دانه های درشت برف
                                              که می خوابیدند
                               وکم کم
                                               به خواب رفت . . .

ک) مترسک
      مرده است 
      ولاشه ی او به اندازه ی دلش
                                            پاره پاره.
نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه هشتم اسفند 1384 ساعت 14:6 | لینک ثابت |
نمی دونم بگم خبر بد یا خبر خوب اما همین رو بگم که مترسک

برگشته دوباره می خواد بنویسه اما این بار برای هیچ کس فقط

برای خودش و برای دلتنگی هاش.اما باز هم مترسک عاشق

پرنده هاست.و دوستشون داره اما از کرم ها و انگلهای خاکی

احساس انزجار میکنه.و هر انگلی که بخواد دلش رو بشکونه رو

حذف میکنه و هیچ وقت دیگه خودش رو حذف نمیکنه.فعلا ...تا

بعد

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه هشتم اسفند 1384 ساعت 13:53 | لینک ثابت |