دهان گشود به گفتار انزوايش را
ولي نمي شنود هيچ کس صدايش را
نشد تکان بدهد دست را زمان وداع
نشد تمام کند شعر ماجرايش را
مترسک است، کلاهي و چند تکه لباس
نسيم کوچکي آشفته ادعايش را
شبيه آينه از ياد برده هر چه که بود
اگر چه خاطره پر مي زند هوايش را
خبر ندارد از آنجا که پيشتر بوده است
و شخم کرده زمان خط رد پايش را
کلاغهاي سياه، اين کسي که ميبينيد
مترسک است، در آريد چشمهايش را
نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 19:7 | لینک ثابت |
