مطلبی مینویسم بلند. اما در آن بگرد در هر بخش با شخصی خاص صحبت کرده ام. با همه گلنازها٬آیداها٬محمود٬ مجید٬نصیر٬باران٬شهاب ها٬شیرین شیرینم٬فرشته ی مهربون٬صابر٬امید٬سارا٬تو٬تو٬تو٬تو٬محمد رضا و و و و و و
آری٬ تا شقایق هست....
بی معنی... تو هستی تا شقایق هست
به انگشت عصا هر دم اشارت میکند٬پیری.... که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست.........
گذشت و گذشت تا رسید به امروز. روز روشن و نمدار و کثیف و کوتاه.
گذشت و چه زیبا گذشت.
شد ۲ سال ۹ ماه که بدون اشک در زیر خاک رهایت کردم
وبلاگ مترسک سوخت. مترسک مزرعه ی گندم دهقان پیر سوخت.دخترک مترسک دل به طلوعی دوباره بست و رهسپار کوهستانی شد که گفتند: در آن از طلوع چهل خورشید٬ چهل چراغی ساخته اند که بدان چهل سال جهل را روشنایی بخشند. دخترک بازگشت٬ دیدمش دستش خالی بود٬ دریغ از یک فانوس.
گذشت و چه زیبا گذشت.
چندی دیگر میشود سه سال که به تو خیانت کردم.
دخترک عاشق گشت و همنام معشوق خویش را یافت.با او ماند و برایش خواهری پر مهر گشت. و رفت. مترسک سوخت.
مترسک گشت و همنامان معشوقش را یافت همه را ترک کرد.
برگشتم شهاب. شب عید مبعث شیرینی دوباره ای در میان پوشالهای مغز مترسک ریشه دواند. او هم بازگشت.
آهای با شما هستم آی چرا زود خسته شدین. مگه ادعای دوستی با مترسک نداشتین. مگر در میان شعله مرا ندیدید. مگر همین شما نبودید که با اشک چشم و خون دل٬آتش مرا خاموش کردید و مرا لباسی نو بر تن نمودید؟
مسیح پشت سر من به اقامه نماز ایستاده. امامی گشته ام برایش که خود در به در حجت خویش میباشم.
گذشت . برای تو هم گذشت. تو هم او را به خاک سپردی. پدر خوبی بود برایت.از آن روز دیگر بارانی بر مزرعه نبارید. باران مزرعه هم رخت بر بست و رفت. اما اکنون در روزگار طلایی مزرعه گندم به یاری فرشته ی مهربان و قطرات باران و خواهر غمخوار و طلوع دوباره ی چهل خورشید مزرعه و فرو رفتن تیغ سیاه محبت در دست باغبان پیر مترسک برگشت.
هیچ کس را به خاک نمیسپارد و هیچ کس به خاکش نمی سپارد.
زیاده گویی بود. بداحه سرایی بود. هر چه بود از مترسکی بود که عاشقانه دوستش دارید.


