عشق مانند يك ساعت شني است كه هرچه
در مغز است به درون قلب مي ريزد
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم
كلبه ام پنجره اي رو به دريا دارد خوب من منظرو خوب تماشا دارد ساختم آئينه اي به بلنداي خيال تا خودت را به تماشاي خودت وا دارم
به همه لبخند بزن اما با1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه
آدما مثل كتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت پس از رو من مشق بنويس
چترها را بايد بست زير باران بياد رفت فکر را خاطره را زير باران بايد برد با همه ي مردم شهر زير باران بايد رفت دوست را زير باران بايد ديد عشق را زير باران بايد جست زير باران بايد با زن خوابيد زير باران بايد بازي کرد زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت زندگي تر شدن پي در پي زندگي آب تني کردن در حوضچه ي ((اکنون)) است رخت ها را بکنيم آب در يک قدمي است روشني را بچشيم
اگر از پايان گرفتن غم هايت نااميد شده اي به خاطر بياور که زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد
نوشته شده توسط شهاب در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 18:31 | لینک ثابت |
به باز آمدنت چنان دلخوشم
كه طفلي به صبح عيد و پرستويي به ظهر بهار
و من به ديدن تو چنان در آينه ات مشغولم
كه جهاد از كنارم ميگذرد
بي آنكه سر برگردانم
مگر از راه در رسي مگر از شكوفه سر بر زني مگر از آفتاب به در آيي
و گر نه روز تابوتي است بر شانه هاي ابر
كه ماه به افق هاي ناپيدا مي سپارد
چندان كه باز آيي ستاره ها هم عاشق
همه عاشق
و جواني در باران از راه ميرسد
دوستت دارم
بسيار اميد به بازگشت تو داشتم. گفته بودم مهربان ترين هستي.
نه به خودت بلكه در آسمان فرياد زده بودم

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 20:17 | لینک ثابت |
