تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

... فرض اول، مرگی در کار نیست.اگه مرگ نباشه،آدمها

از بزرگترین خطر و بزرگترین تهدید هستی نجات پیدا می

کنند.آدمها برای چی از مریضی می ترسند؟برای اینکه

بیماری همسایه ی دیواربه دیوار مرگه.برای چی ازتصادف

می ترسند؟برای اینکه در تصادف احتمال مرگ زیاده.برای

چی ازقبرستون ومرده می ترسند؟برای اینکه قبرستون

یعنی خونه ی مرگ.برای چی همه از جنگ واهمه

دارند؟برای اینکه جنگ اونها رو یک راست می بره جایی

که اسمش

مرگه.ازتهدید،زندان،شکنجه،ازخون،گلوله،پلیس،ازخشونت

برای چی می ترسند؟برای اینکه این جاده ها-گیرم

بعضی خاکی،بعضی آسفالت،بعضی اتوبان-به جای

وحشتناکی می رسند که شما ترسوها وابله ها اسمش

رو از سرنادانی وبی اسمی گذاشتید مرگ...

 

اما اینگه مرگ چی هست و چی نیست هیشکی نمی

دونه.تنهاکاری که ما می کنیم اینه که تا آنجاکه ترس

برمون نمی داره.جلو بریم وبایستیم،لبه ی تیز دره ای

عمیق وتاریکی که فکر می کنیم ته اون هیولای مرگ

خوابیده.اما هیچکدوم حتی نمی تونیم حدس بزنیم که ته

اون دره چیه؟

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 ساعت 19:10 | لینک ثابت |

خب اینم یه جورشه.اما بهترین جورش نیست،مطمئنم که نیست.نمی گم باید بهشت باشه،اما جهنم که نبایدباشه.هیشکی نمی گه باید جهنم باشه.میدون جنگ نباید باشه.توی میدون جنگ که نمی شه زندگی کرد.شده عینهو جنگ جهانی دوم.همه مون داریم توی میدون مین زندگی می کنیم.دائم باید مواظب باشی،پاهات روی مین نره.اگه شانس بیاری وپاهات روی مین نره یه خمپاره که معلوم نیست از کجا شلیک شده،می آد و می آد و می آد و...وییییییژ...می خوره وسط کله ت وتموم.به همین سادگی.بازم صد رحمت به خمپاره که صدای ویژش میاد.اون که اصلا صدا نداره.حتی معلوم نیست از کجا میاد.ازبالا؟ازپایین؟ازچپ؟ازراست؟هیشکی نمی دونه. اگه از عرض خیابون گذشتی و ماشین زیرت نکرد،خیلی خوشحال نشو،چون قراره کسی درست اونور خیابون جیبت رو بزنه...

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 ساعت 21:32 | لینک ثابت |

 سلام.من هستم!.هموني كه گربه هارو خيلي خيلي دوست داره! هموني كه كمترآدمي براي مطالبش نظر ميده

چونكه مطالبم به قول خيلي آدمها به جز خودم مزخرفه .خب فكر كنم ديگه  شناخته باشيد.اينجا فكر ميكنم جاش باشه.همه ميپرسن چرا تو تو وبلاگ فقط عكس گربه ميزني؟جوابشو اينجا ميگم كه ديگه كسي ازم نپرسه.من تو اين دنيا عاشق 3تا چيزم:يكي خودم يكي خدا ويكي گربه.كار از خودراضياس اگه عكس خودم رو بزارم.خدا هم عكسي از خودش به ما نداده كه من بزارم تو وبلاگ.ميمونه عكس گربه...خلاصه بگم براتون من3روزه كه دارم ميرم سركار يه مترجمم تو يه شركت تو خيابون فاطمي.خب نميخوام بگم نمينويسم.اما تا آخر خرداد نه!چون كسي تو وب نمياد احساس تنهايي ميكنم.اونوقت دپرس ميشم.پس تا آخر خرداد باي ي ي ي ي ي ي. پيشي.

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه هشتم خرداد 1385 ساعت 16:6 | لینک ثابت |

بر روی ما نگاه خدا خنده ميزند   

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

 زيرا چو زاهدان سيه کار خرقه پوش

پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم 

پيشانی ار  ز داغ گناهی سياه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به که زير لب

بهر فريب خلق بگويی خدا خدا

 

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 17:8 | لینک ثابت |