تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

((با شماهستم!باشماكه عينهوكرم داريدتوهم می لوليد.چی خیال کردید؟همه تون ازوزیرووکیل گرفته تا سپور وآشپزوپروفسور،آخرش می شید دوعدد.خیلی که هنر کنید،خیلی که خبرمرگتون به خودتون برسید فاصله ی دوعددتون میشه صد.صدام رو می شنفید؟ میشید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بوگندو.کافیه دور تند نیگاش کنید.همین که دور تند نیگاش کنید می فهمیدچه گندی زده اید.می فهمیدچه چیزهجو ومزخرفی درست کردید.حالابا این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟قراره چه غلطی بکنیدکه دیگرون نکردند؟...ازیه طرف تا چشاتون به هم میفته اولین کاری که میکنید، یعنی آسونترین کاری که میکنید،اینه که عاشق همدیگه میشید.لعنت به شماوکاراتون که هیشکی ازش سردر نمیاره.عاشق میشید وبعدعروسی میکنید وبعدبچه دار میشیدوبعد حالتون از هم بهم میخوره وطلاق می گیرید.گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه میشید.لعنت به همتون.لعنت به همتون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید...دنبال چی میگردید؟آهای عوضی ها !آهای با شما هستم!صدام رو می شنفید...؟))

پس عاشق خودم میشوم،مرعی و دم دست...

پس اتفاق افتاد

وعاشق خودم شدم

-

حالا

منتظرکسی نیستم

خودم را می گیرم بغل

وبا خودم قدم می زنم...

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 21:5 | لینک ثابت |

من نمردم ونفس میکشم.اهل شوخی نیستم اما شوخی،شوخی کاردست خودم دادم مثل دلقکهای بزرگ که شوخی های بزرگ وخطرناک می کنند،مثلا چارلی خودمان که پنبه ی یک قرن را میزندوزبانش را تاته برای آدلف هیتلر می دهد بیرون.افتادم توی جماعت تا دلقک بزرگ پایتخت باشم وسرگذاشتم به بیابانی که کلمه بودوزخم ولبخندبود و زخم وعشق بود و زخم واتهام بود و زخم و بریدن بود...سررابه درودیواربزرگ چین کوبیدم،باتمام عفونی بودن چشمهایی که دغدغه شان تنوع نامیزان آدمهاست:استادها،دکترها،راننده ها،فاحشه ها،فالگیرهاوشاعرانی که پیاده روهای جهان راسوت میکشندتا شعرشان بیاید. ...متهم شدم به سادگی به دیوانگی به عجول بودن وبه بی دست وپایی وحماقت حتا.پناه بردم به رمیدن وگریزوبی برنامگی وپرخاش گاهی حتی به خیابان گردی وپراکندگی ذهن وروان که لحظه های مسموم رابرایم رقم زدندومجهولاتی که نامعلومیشان هی پررنگ وکم رنگ می شوندوهمه ی اینهافقط وفقط به جرم ((شعر)) کلمه های لا ابالی زیگزاگ که گاهی شوخی هایشان اصلا خنده دار نیست.اگر نفسهایت رادانه دانه بپردازی به پای این شوخی بزرگ،تازه افتخارت این میشود که شده ای اهل این قبیله وخستگی کمی از استخوان هایت خالی میشود.اگر بدانی سهم داری دراین همه غرور...!

نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 0:18 | لینک ثابت |

بچه ها سلام من تا حدود یک ماه دیگه نمیتونم بیام تو اینترنت. امیدوارم توی این یک ماه زهرا برای شما مطالب قشنگی بنویسه. اگه با من کاری داشتید حتما بهم ایمیل بزنید. چون وقتی اومدم بتونم ایمیل ها رو چک کنم.. دوستتون دارم.فعلا خداحافظ

نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 14:24 | لینک ثابت |

وقتی برای به هدر دادن ندارم.از تفکرات راجع به گذشته،حال ودنیاخسته وبیزارشده ام.گذشته ای وجودندارد.به هیچ وجه.نه درون چیزها.نه حتی درون اندیشه ام.اگرمی توانستم ازاندیشیدن بازایستم،بهترمیشد.اندیشه هابی مزه ترین چیزهایند.حتی بی مزه ترازگوشت تن.ای کاش می توانستم خودم راازاندیشیدن بازدارم!می کوشم موفق میشوم:انگارکله ام ازدودپرمی شود.ایناهابازشروع شد:((...نبایداندیشید...نمی خواهم بیندیشم...می اندیشم که نمی خواهم بیندیشم.نباید بیندیشم که نمی خواهم بیندیشم.زیرا این همچنان یک اندیشه است.))آیاهرگزپایانی برآن نیست؟

من می اندیشم،پس هستم.من هستم زیرامی اندیشم.چرامی اندیشم؟دیگرنمی خواهم بیاندیشم،من هستم زیرا می اندیشم که نمی خواهم باشم...

نوشته شده توسط شهاب در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 21:1 | لینک ثابت |
فرشته های کوچولو وقتی عاشق می شوند 

    یک پر از بالشون را به عشقشان هدیه میدن 

     تا بدونن که همیشه به یاد هم هستند.

    ولی انسانها بالی ندارند که پری از آن را به هم هدیه بدهند 

     به همین خاطر قلبشان را گرو می گذارند تا رمانی که بالی برای پرواز دو  نفر پیدا کنند

     تا حالا فکر کردی قلب تو پیش کیه.............................؟ 

معصومیت را در چشمانش ببین. عشق بدین گونه است. زیبا مثل تو

نوشته شده توسط شهاب در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:41 | لینک ثابت |
 سرنوشت مردم ،این انسانهای دوپابادروغ پیوندخورده وتاروپودوجودوروحشون ازدروغه.اگه کفرنباشه خدا هم دروغگوی بزرگیه...دروغ گفت که شماروازخاک آفریدیم،بدون شک دروغ روبااسانس فریب مخلوط کردواین انسانهای دوپا رو آفرید.پس آیادراین دنیاکسی مراباورمی کند؟؟؟می گم: آب خوردم...می گن دروغ می گه.میگم:غذاخوردم...می گن دروغ میگه.میگم:جزخداکسی رودوست ندارم...می گن دروغ می گه.به نظرآنهاحقیقتی اصلاوجودنداره،واون وقتی وجود داره که تلفیقی بادروغ باشه.اونایی هم که ازگناه دروغ می ترسند،پشت دروغشون دوتاکلمه ی مصلحت آمیزمی ذارن ودروغ رو واسه خودشون حلال میکنن.فکر میکنیدواسه چی ازهمه ی مردم بدم میاد؟؟؟؟وقتی توخیابون راه میری،طرف هنوزسلام نکرده میگه عاشقت شدم!!!!وای خدا!!!مگه عشقم دروغی میشه؟واقعابهشون باورمیشه.اینهایی که می نویسم شعرنیست،همش حرفه.حقیقته محضه.حقایقی که یه عمرتودلم بودوبه کسی نگفتم،چون میگفتن(دروغ میگی)حالادارم ثبتشون میکنم که هرروزبخونم وبازهم به جزخدا کسی رو دوست نداشته باشم...
نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 1:15 | لینک ثابت |
فقط ۷۰یا۸۰سال زنده می مونید،اگه خیلی زودترریق رحمت روسرنکشید.خیلی که توی این خراب  شدهباشید۷۰،۸۰سال بیشترنیست.لامسبا اگه۷۰۰سال می موندیدچی کارمی کردید؟بگمونم خون هم روتوشیشه می کردید،گرچه همین حالاش هم می کنید.یعنی غلطی هست که نکرده باشید؟به شرفم قسم هرکاری خواستیدکردیدواگه نکردیدلابدنتونستیدبکنید.مطمعنم ازسردلسوزی واینجورچیزانبوده که نکردید.حکماعرضه ش رونداشتید.به دنبال چی می گردید؟آهای عوضی ها!آهای باشماهستم!باشماکه هرکدومتون فکر می کنید دهن آسمون بازشده و تنهاشماازتوش پایین افتادید.اگه کسی تا حالابهتون نگفته من میگم که هیچ آشغالی نیستید.من یکی که براتون،واسه ی کاراتون تره هم خردنمی کنم.حیف این زمین که زیرپای شماست.حیف این زمین که توش دفن تون کنند.شماروبایدبسوزونن وخاکسترتون روبریزن تودریا...

نوشته شده توسط شهاب در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 12:36 | لینک ثابت |

درخت باهمه ی کهنسالی ازمن جوانتراست!

من خودم تنها زندگی می کنم،تنهای تنها.هرگز با کسی حرف نمی زنم،چیزی نمی ستانم،چیزی نمی دهم.به کسی فکرنمی کنم،حتی شور آنرانمی زنم که درپی کلمات بگردم.کمابیش به تندی درونم جریان دارد،چیزی راثابت نگه نمی دارم ،ولش می کنم برود.بیشتروقتها،افکارم چون به کلمات متصل نمیشوند،مه آلودمی مانند.شکلهای مبهم وغریبی به خود می گیرندوبعدناپدیدمی شوند.فورافراموششان می کنم.آدم تنهاکه زندگی می کنددیگر حتی نمی داند قصه گفتن چیست؟آدمهایی را می بیندکه ناگهان ظاهرمیشوند،حرف می زنندوبعدمی روند؛درقضایایی بی سروته فرومی روند.خیلی وقت است نخندیده ام،کم پیش می آیدآدم تنهایی میلش به خنده بکشد.بیشترازاین دل ودماغ زندگی ندارم،هیچ کاردیگری نمی توانم بکنم جزاینکه به انتظارشب بمانم...

دلم ازخیلی روزاباکسی نیست

تودلم فریادوفریادرسی نیست...

نوشته شده توسط شهاب در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:28 | لینک ثابت |

 

3شنبه شب بود.ساعت حدود 11 شب و من هم بدجور گرفته و غمگین.

هر سنگی که می انداختم به یک در بسته می خورد. دیگه نمیدونستم چیکار کنم.دنبال شانه های یک نفر میگشتم که سرم رو بزارم رویش و گریه کنم. تازه از یاهو اومده بودم بیرون.

سرم درد گرفته بود. بغض گلویم رو فشار میداد. از پشت میز بلند شدم. چند بار توی اتاق تند تند راه رفتم تا بتونم تمرکز بگیرم.اما نه نمیشد. فکر های توی ذهنم امان ام نمیداد. ساعت 11 از خونه زدم بیرون. تازه بارون شدیدی اومده بود. هنوز هم داشت نم نم بارون میزد. شب قشنگی بود.

برای خودم زیر بارون راه میرفتم و با خودم حرف میزدم.هی خودم رو دلداری میدادم.آخرش دیگه طاقت نیاوردم و با تموم وجود زدم زیر گریه. دیوونه شده بودم.از این ور خیابون به اون ور میرفتم. نمیدونستم دنبال چی میگردم. شاید میخواستم خودم رو پیدا کنم؟ شاید هم توی این کوچه ها دنبال او میگشتم؟!

اما حس می کردم  اون چیزی که دنبالش هستم داره ازم فرار میکنه. دوست نداشتم هیچ وقت صبح بشه نمی خواستم با کلمه نه روبرو بشم . دوست داشتم همیشه شب باشه. دوشت داشتم همه چیز همینجوری باشه. میخواستم همیشه عاشق بمونم. آخه آسمون تنهایی شب مال عاشقاست. هر دو تاییشون تنها هستن. هم آسمونهم عاشق. دلم میخواست توی یکی از این قطره های بارون حل میشدم و خودم را به دست باد می سپردم تا مرا به منزلگه وی ببرد. توی باران غرق شدم وباد مرا به  آن سرزمین نزدیک برد و به شیشه خانه ی  وی کوبید. اما او دریغ از یک کنار زدن پنجره و نگاه کردن  به .........

تا نزدیک سحر توی این کوچه ها قدم زدم. هر کاری با خودم میکردم دیگه گریه ام  قطع نمیشد. یعنی من لیاقت او را نداشتم؟؟؟؟؟ همیشه ازاینکه حرف دلم را به او بگویم و بگویم که دوستش دارم میترسیدم. چون نمیدانستم او چه حسی خواهد داشت و چه خواهد گفت. برای من او مهمتر از  هر چیز دیگری بود. نمی خواستم با این حرف او را بیازارم. شاید هم خوشحال میشد. اما تصور اینکه او از این گفته ی من ناراحت و آزرده شود سخت مرا عذاب میداد. شاید بگویید که انسان بی جراُتی هستم؟ آری اما بدانید که شادی او و نشاندن گل لبخند بر روی لبان اش برای من بیشتر از تمام شخصیت و هستی من ارزش داشت. کنار یک مسجد روی پله ها نشستم. نزدیک اذان صبح بود. دست به دعا برداشتم و گفتم: ای خدا این شب مرا هیچ گاه  به صبح مرسان. خدایا از تو  میخواهم که در این شب عاشقانه بمانم تا بمیرم. خدایا  کمک ام کن تا در عشق ثابت قدم باشم. و خدا چه مهربان بود که پذیرفت.

آری قلب من و روحم در همهان لحظه ی زیبای عشق ماند و این جسم روزگار به تنهایی میگذراند با قلبی که همیشه در عاشقانه ترین لحظه می تپد. بی اختیار چشمانم را روی همان پله ها بستم ناخود آگاه تصویر او را دیدم که مشتاقانه به سوی من میدوید اما تا خواست لب به سخن بگشاید. باصدای اذان مسجد از خواب بلند شدم. دیدم روی پله ها خوابم برده دیدم داره صبح میشه و من هنوز نرفتم خونه. وقتی رسیدم خونه هنوز همه خواب بودند. شاید همه مردم دنیا که در آن لحظه چنین با آرامش خفته بودند. و کسی را یارای بر خواستن نبود داشتند خواب او را میدیدند؟؟؟؟

 

پ.ن= اگر شبی احساس کردید که عاشق گشته اید به گذر زمان در آن شب بنگرید .اگر شبی طولانی بود بدانید بالواقع عاشق گشته اید. وگرنه هوس را از خود دور کنید

 

نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 10:57 | لینک ثابت |

گفت دیگه برنمی گردم ...راه خودش رو گرفت ورفت...تامی تونست دورشدغافل از اینکه کره ی زمین گردبود...
نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 23:16 | لینک ثابت |

جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم,خرس گفت:الان وقت خواب زمستونه,بعدا صحبت می کنیم.خرس رفت خوابید.ولی نمیدونست که عمرجیرجیرک فقط سه روزه.......

نوشته شده توسط شهاب در شنبه دوم اردیبهشت 1385 ساعت 22:50 | لینک ثابت |