
امشب بر خلاف همه ي شبهايي که برات احساس دلتنگي مي کردم اما حس مي کنم که کلي بهم نزديکي کنارمي حتي اگه بخوام مي تونم صداي نفسهاتو حس کنم ديگه همه باهام غريبه شدن و تو تنها آشناي ديرين باقي مانده اي؟؟
صداي طپش هاي قلبت رو با هر تنفست به راحتي حس مي کنم
کاش هميشه کنارم باشي...
کاش هيچ گاه ترکم نکني
هر وقت که صبح ميشه ثانيه شماري مي کنم تا شبانگاه سر برسه تا من بتونم به دور از هياهوي آدما واسه تو گل قشنگم بنويسم....
شبها بهم کلي نزديک ميشي فاصله ها رو مي شکني
شبها از همه چيز و آدما دل مي برم و تنها به تو فکر مي کنم
شبها مونس تنهايي هام خودت ميشي
تنها رويام خودت ميشي
همه چيز و همه چيزم خودت ميشي
چه قشنگه که فقط شبا نمايان ميشي آخه چيزهاي پر نور تو تاريکي قشنگترن و تو که مثل ماه شب چهارده مي موني از هميشه روشن تر ميشي...
من مطمئنم مطمئنم که ديگه ستاره ي من شدي و با ورودت قلبمو نوراني کردي اين و هم مي دونم که ستاره ها اگه تو رو ببينند تا ابد ساکن زمين مي شوند...
حالا ديگه هم من اهلي شدم و شايد هم تو.....
ولي اينو يادت نره که اگه گلي رو اهلي کردي در مقابلش مسئولي حالا من مسئول توام
مسئول تنها گلم
مسئول تنها ستاره ام
ديگه بيش از اين وقت نازنينتو نميگيرم
مراقب چيزهايي که مي شکنن و اگه شکستن ديگه درست نميشن باش
هر روز می آمدی پای پنجره اتاق حوصله ام,منتظر می ماندی و گاهی آرام حرفهایی می زدی که می دانستم اولین شنونده ی آنم و این مرا مغرور می ساخت.هر پنجره ای که تو پای آن بری,بی شک باز می شود...یادم هست روزی شعری به من هدیه دادی که معنایش شبیه خیال من بود.ابتدای شعر گل سرخی گذاشته بودی.شعری که حرفهای مشترک تو و نویسنده ی شعر و هر عاشق حقیقی دیگه بود.گویی می خواستی برای اثبات حضور عشق روی زمین ,نشانه ای نشانم داده باشی و باورم را آسان کرده باشی.
آسمونی عزیزم!من آن روز گرفتار "عقل"بودم,نه آن عقل حقیقت جوی آزاد!عقل آلوده به عرف,آمیخته به غرور !!!!!
آن شعر را خواندم و هرگز آن را اینچنین عمیق که امروز می فهمم,نفهمیدم!!تنها فهمیدم سخن از معنای عظیمی ست که فکر کردن به آن نفس را سنگین می کنه و بودن را سخت!!روزها گذشتند و من همچنان آن شعر را در کتابخانه ام,میان کتابها,پنهان کردم و تنها زمانی که سراغ کتاب هایم می روم نگاهی به آن میکنم و برای زمانی روحم آشفته می شود.
گاهی تمام روز سعی می کردم فراموشش کنم و تمام شب نگاهش می کردم و بر تردید هایم می گریستم.خیلی از ما همینطور هستیم.درونی پر,حضوری تهی,دلی عاشق و نهان,عقلی خودپرست و آشکار!هیچ وقت نمی خوایم خودمان,خود را تعریف کنیم.عادت کردیم که شناختمان از خود,نظرات و قضاوت های دیگران باشد و اینطوره که همیشه هراسان از نگاه دیگران نقابی ساختیم.نقابی که بیش از چهره ی حقیقی مان باورش کردیم.تمام عمرمان را صرف نگهداری و زیبایی این نقاب می کنیم و خود آرام آرام پشت آن,پیر تر,خود فراموش تر,افسرده تر و تنها تر می شویم!!!!!!!!بهتره که اینطور نباشه.
| پروانه از عشق شمع مدام میسوزد |
| زنجیره عشق است که مانع گریختن او میشود |
| ماه شب چهارده اگر میتوانی غم و ماتم ما را نظارهگر باش |
| از خجالت هر شب پایینتر میروی و کوچکتر میشوی |
| بلال، بگذار نالهی خود را ادامه دهم |
| چویل* بر کمر کوه را باد پریشان کرده و عطرش در فضا پراکنده است |
|
دل این پسر مانند کاردین* تر و تازه بود، غم آنرا تکه تکه کرد ................................................. * چویل و کاردین دو نوع گیاه، که اولی خیلی خوش عطره و جاهایی رشد میکنه که دست آدمیزاد بهزور بهش میرسه، دومی هم یه گیاه تر و نازک و همچین مامانیه! |
کنار تمام پرندگان
گفتم نرو کنار من بمان
ماندی
قشنگ بودی
پرپر شدی
آرام و سخت ...
فردا باز هم بهار شد و همه پرندگان بازگشتند
اما تو هیچ کجا نبودی ....
شدن این بخش از سرویس بلاگفا لطف کنید و نظرات خود را برای من به صورت آفلاین بفرستید با تشکر از تمامی
شما عزیزان که پوزش اینجانب را بپذیرید هر چند که مقصر نیستم
.........................................................................................................................................
به یکی از این ایمیل ها آف هایتان را بفرستید
عشق دیدن چیزی نیست بلکه احساس کردن آن است.عشق زیبا تر از آن است که آن را نثار تو کنم.پس بیا
یکدیگر را فریب ندهیم زیرا که هر دو نیک میدانیم عشق چیست و آن را در هم جست و جو می کنیم.عشق را
نباید بیابی اگر وجود داشت آن را میتوانستی احساس کنی.تو را نیز به این زمین میسپارم و روزی که آه ندامت سر
دادی به سراغ ات خواهم آمد و یاز با تو اوج خواهم گرفت.دوستت دارم.پس تو نیز سعی کن هر چه سریع تر
پشیمان شوی و باز مالک آسمان ها شوی.دوستدار همه ی شما پرندگان (مترسک)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:(مترسک همان موجودی است که عاشقانه پرنده ها را از دامهای زمینی نجات میدهد هر چند با ظاهری نازیبا)
مي خوام از شب حضور تو ، تو روياها بگم
مي خوام از غمي بگم ، كه تو چشمان تو بود
مي خوام از دلـي بگم كه ، زيـر پاهاي تو بود
مي خوام از خاطره ها عبور كنم براي تو
مي خوام از فاصـله ها عبوركنم كنـار تو
مي خوام از پرواز روياهام توي خيال بگم
مي خوام از دستاي بي مهر تو با دلم بگم
مي خوام از آسمون ستاره بارونه نگاه تو بگم
مي خوام از قلـب پريشـون زيـر پاي تو بگم
با تشکر فراوان از دوست خوبم امیدomide_daghdideh
درمعبد ایستاده
ودستهاش به جایی ناکجا
دهانش را به تایید باز می گوید
ت) مترسک
از آینه می ترسد
که زبان وجدان تاریک اوست
ر) مترسک
تنهاست
ودلش مثل دروغ
بی ستاره
س) مترسک
یک شب صدایش را از گلو در آورد
ودور انداخت
لال شد وعریان
وبالش دانه های درشت برف
که می خوابیدند
وکم کم
به خواب رفت . . .
ک) مترسک
مرده است
ولاشه ی او به اندازه ی دلش
پاره پاره.
برگشته دوباره می خواد بنویسه اما این بار برای هیچ کس فقط
برای خودش و برای دلتنگی هاش.اما باز هم مترسک عاشق
پرنده هاست.و دوستشون داره اما از کرم ها و انگلهای خاکی
احساس انزجار میکنه.و هر انگلی که بخواد دلش رو بشکونه رو
حذف میکنه و هیچ وقت دیگه خودش رو حذف نمیکنه.فعلا ...تا
بعد

